روزی روزگاری پادشاه کشور قصهها که پسرش، دیگر حالا بزرگ شده بود و برای خودش مردی بود، را صدا زد و به او گفت: پسرم تو شاهزاده و ولیعهد این مملکت هستی. بهتر است قبل از مرگ من ازدواج کنی و پسری بیاوری تا اکنون اعتبار پادشاهی آینده تو، برای مردم محکم شود.
پسر گفت: اما پدر من هنوز کسی را برای ازدواج پیدا نکردهام.
پادشاه جواب داد: من برای تو دختری را در نظر گرفتهام. شنیدهام آن سوی سرزمین در، دریاهای بزرگ پریای زندگی می کند که بسیار زیبا روی است. اگربا او ازدواج کنی، علاوه بر اینکه مالک کل خشکیها هستی مالک کل دریاها هم، میشوی و در آینده نیز فرزندانی زیباروی و قدرتمند خواهی داشت.
پسر خوشحال شد. کوله بار سفرش را جمع کرد. صبح زود وقتی که آسمان رو به روشنایی میرفت، با اسب به طرف دریاهای بزرگ راهی شد.
روزها گذشت وشاهزاده، روستاها و شهرهای زیادی را طی کرد.
تا به شهری رسید که بوی دریا و ماهیها به مشامش میخورد. شاهزاده تصمیم گرفت، به مزرعهای که در نزدیک او بود و جوی آبی در کنارش جریان داشت برود؛ غذایی بخورد و سر و روی خود را بشوید.
وقتی به نزدیک مزرعه رسید صدای آوز محزونی گوشش را نوازش داد. اطراف را نگاه کرد. از دور دختری را دید که از بین مزارع می گذرد و به سمت او می آید.
شاهزاده از اسب پایین آمد. از کولهاش شربتی را در آورد. جرعه ای از آنرا نوشید و مشغول تماشای دختر شد. لحظه به لحظه لباس رنگارنگ روستایی و چهرهی زیبای دختر که مثل ماه در سیاهی موهایش می درخشید، نمایان تر می شد.
دختر به نزدیک شاهزاده رسید. لبخندی روی لبهایش که مثل گلهای کنار جوی، قرمز بود؛ نشست. پسر پادشاه انگار یک لحظه همهی درونش شعله ور شد.
دخترکه سر و لباسش غبار آلوده بود، نگاهی به سر تا پای پسر انداخت و به او گفت: معلوم است که از ثروتمندان هستی؟ تو کیستی و به کجا می روی؟!
صدای محزون و گیرای دختر مثل لالایی در گوش پسر نواخته می شد. در دلش گفت: دختری که می تواند همسر زندگی من باشد همین است، نه یک پری دریایی که معلوم نیست چگونه باشد و یا چه خلق و خویی داشته باشد.
و سپس با غرور جواب داد: من ولیعهد این سرزمینم. در حال سفرم؛ دنبال دختر مورد علاقه ام می گردم؛ تا با او ازدواج کنم.
دختر از شنیدن این حرف، گل از گلش شکفت و گفت: خوب… توانستهای او را پیدا کنی؟!
پسر گفت: بله… اکنون روبروی من ایستاده است. در حالیکه هیجان در صدایش موج می زد پرسید: با من ازدواج میکنی؟
دختر خوشحال شد و گفت: معلومه… چه کسی از پسر پادشاه بالاتر و بهتر؟!
و هر دو روی اسب نشستند و به سمت کاخ راه افتادند. هر دو در دلشان چراغ امید روشن بود و در فکرشان رویاهای زیبا…..
وقتی به کاخ رسیدند، شاهزاده دختر را به خدمه سپرد تا برایش لباس خوبی فراهم کنند. خودش هم بعد از حمام و رفع خستگی لباس مناسبی پوشید و به همراه دختر به کاخ پدرش رفت.
پسر با خوشحالی به پادشاه گفت: پدر…. من آن پری زیباروی را با خود آوردم. اکنون می توانید بساط عروسی را فراهم کنید.
پادشاه نگاهی به قد و بالای دختر انداخت. دختر به عنوان تعظیم سرش را خم کرد. پادشاه گفت: این خیلی عالیست. مبارک باشد؛ همین اکنون دستور میدهم تا عروسی را برپا کنند، به همه جارچیان می گویم تا به همه شهرها خبر دهند.
پادشاه به سرعت مجلس با شکوهی راه انداخت.
بعد از آن شاهزاده و دختر، روزهای خوب و شادی را با هم می گذراندند. پسر گشت و گذارش را میان مردم فراموش کرده بود و دختر تماشای غروب و طلوع زیبای خورشید را.
مثل هر روز شاهزاده، با صدای خدمتکار که به درب کوبید و گفت: عالیجناب صبحانه و نوشیدنیتان را آوردم؛ از خواب بیدار شد. از پشت پنجره همسرش را داخل حیاط دید که در حال شانه زدن موهایش، زیر نور خورشید است. نزد او رفت. سلام کرد و دستی در گردن او انداخت و گفت: امروز خیلی هوا گرم است…
همسرش لبخندی زد.
شاهزاده گفت: بیا برویم در آب استخر، کمی شنا کنیم و سرحال شویم.
دختر اخمهایش درهم رفت. خودش را از دست شاهزاده رهاند و گفت: نه… باید بروم به کارهایم برسم. راستی تو چرا نمی روی به امور مملکت رسیدگی کنی؟ بهتر است سری هم، به کاخ پدرت بزنی. چند روز است که او را ندیدهای؟!
شاهزاده ابتدا متحیر شد و بعد، بی تفاوت به حرف همسرش، او را در آغوش گرفت و به سمت استخر داخل حیاط کشاند.
همسرش عصبانی شد و فریاد زد، چه کار می کنی؟! گفتم باید بروم…
و هر دو به داخل آب افتادند. بعد از چند ثانیه از زیر آبها بیرون آمدند .شاهزاده، آبِ روی چشمانش را با دست پاک کرد. در آن سوی استخر یک ماهی بزرگ را دید که نیمی از بدنش ماهی و نیمِ دیگر، چهره همسرش است. لحظه ای از تعجب تکان نخورد و بعد به خود آمد. خود را به لبهی استخر رساند. با عصبانیت پرسید: تو که هستی؟
ماهی گفت: کار اشتباهی کردی که من را داخل آب انداختی. ما داشتیم باهم، زندگی خوبی می کردیم و در آینده صاحب کل این سرزمین می شدیم.
شاهزاده از این حرف جا خورد و با تعجب پرسید: یعنی ….یعنی چه؟! منظورت این است …؟!
ماهی در آب غلطی زد و خود را به لبه آن سوی استخر رساند و گفت:من پری دریاهای آن سوی سرزمینم. روزی از ماهیگیرها که با قایق و لنچهایشان، به روی دریای من آمدند، شنیدم که پادشاه، پسری دارد خوش چهره. تصمیم گرفتم کاری کنم که همسر شاهزاده شوم تا هم مالک کل دریاها و هم مالک کل خشکی باشم.
پسرکه احساس می کرد گوشهایش اندازه گوشهای الاغ شده است و از تعجب چشمانش گرد شده بود، با دقت به حرفهای پری دریایی گوش می داد.
پری ادامه داد: به همین دلیل نزد درخت هزارساله ای که، در یک ساحل دور افتاده قرار دارد و کسی هم، از آن خبر نداشت، رفتم. از او خواستم که مرا شبیه انسان کند. سه روز تمام، روزه گرفتم و سه روز و سه شب نخوابیدم. در ساحل آنجا، روی خشکی، در آفتاب داغ و سوزان، دراز کشیدم تا بالههایم به پا تبدیل شدند. اما نباید هیچ وقت درونِ آب حجیم میافتادم. چون دوباره پاهایم به باله برمیگشت.
بعد از آن، به طرف پایتخت راه افتادم . به اولین ده که رسیدم، از زنان آنجا در قبال پرداخت مرواریدی که با خود داشتم، لباس و غذا تهیه کردم.
پسر ابتدا خشکش زده بود. نمی دانست چه کار کند. اما بعد به داخل کاخ و به اتاقش رفت. مدام از این طرف، به آن طرف می رفت و با خود فکر میکرد.
از هیبت پری دریایی هیچ خوشش نمی آمد. غیر از چهره اش که همان چهره دختر معصومی بود، که روز اول دیده بود، هیچ شباهتی به دختر مورد علاقهاش نداشت.
از طرفی حرفهای پدرش قبل از سفر، مدام در ذهنش می چرخید. در آخر تصمیم گرفت که پری را، برای همیشه در آنجا رها کند.
از غروب خورشید گذشته بود.
پادشاه که مدتی می شد از پسرش بی خبر بود، تصمیم گرفت به دیدن پسرش برود و از اوضاع فرزنددار شدن او با خبر شود.
پادشاه وقتی وارد حیاط شد، پری دریایی را دید که، در کنار استخر خوابیده است. داخل کاخ شد و به اتاق پسر رفت. او را دید که بی قرار و عصبانی است. تعجب کرد و پرسید: پسر چه شده است؟! چرا اینقدر عصبانی هستی؟ شاهزاده که دیگر خیالش راحت بود چیزی برای پنهان کردن ندارد. آرام روی تختش نشست. روبه به پدرش گفت: من دیگر نمی توانم با یک پری دریایی زندگی کنم. ما هیچ شباهتی به هم نداریم. من چطور میتوانم تا آخر عمر، با یک ماهی بد هیکل و بزرگ زندگی کنم؟ چه رسد که از او، ولیعهدی هم به دنیا بیاید.
پادشاه کنار پسر روی تخت نشست و دستی به پشت پسرش زد و گفت: من با اینکه هیچ وقت پری دریایی را ندیده بودم، اما می دانستم که او چگونه است و چه مشخصاتی دارد. آگاهانه به تو گفتم که با او ازدواج کنی. پسر گفت:اما آخر مالک کل سرزمین شدن…..
پادشاه حرف پسر را قطع کرد که: نه …فقط این نبود.
راستش را اگر بخواهی….
زمانی که با شاهزاده هندوستان یعنی مادرت ازدواج کردم، بعد از مدتی، متوجه شدم که ما بچه دار نمی شویم .سالها گذشت. اما از زنان دیگر هم بچه ای به دنیا نیامد. روزی پادشاه هندوستان به دیدن ما آمد وگفت که راهی را به ما نشان می دهد که بچه دار شویم، به شرط آنکه همسران دیگر را رها کنم و تنها؛ دخترش همسرم باشد. من هم که ولیعهدی می خواستم، قبول کردم.
پادشاه نفس عمیقی کشید. پنجره را باز کرد و به ستاره های شب خیره شد.
صدای هم خوانی جیرجیرکها سکوت اتاق را شکست .
پادشاه رو به پسرش کرد و ادامه داد: پادشاه هندوستان به من و مادرت قورباغه ای داد و یک شیشه، که درون آن معجونی بود. او تعریف کرد که چگونه آنرا از یک ماهاراجهی هندی گرفته است و اگر آن معجون را به قورباغه دهد، قورباغه پسری خواهد شد.
ما همان موقع به قورباغه کمی از معجون دادیم. جلو ی رویمان پسری سبز شد بسیار زیبا و خوش تیپ .
پادشاه هند شیشه را به مادرت داد و گفت که هر روز قطره ای از این معجون را به تو بدهد تا پسری باقی بمانی….
اما مادرت دلش نمی خواست، تو این راز را هیچ وقت بفهمی. برای همین همیشه، از آن معجون داخل شربتی می ریخت و به تو میداد. آن شربتهای همیشهگی که برای تو فرستاده میشد، از همان معجون بود.
پسر سرش را میان دو دستش گرفته بود، و در حالیکه هنوز، هیبت پری دریایی برایش هضم نشده بود، با شنیدن حرفهای پدر گریه سر داد.
پادشاه کنار پسر نشست و گفت: به همین علت به تو گفتم که با پری دریایی ازدواج کنی. اکنون من می روم تا راحت باشی. فردا با من بیا و به امور مملکت رسیدگی کن.
پادشاه رفت اما جیرجیرکها هنوز آواز می خواندند و گاهی صدایشان در میان گریه شاهزاده گم می شد.
صبح شد. پری دریایی بیدارشده بود و در آب به این طرف و آن طرف می رفت. شاهزاده که تاصبح نخوابیده بود بلند شد و از پنجره، طلوع خورشید را نگاه کرد که چگونه آرام بالا می آید و خودش را در تاریکی شب جا می کند و آن را از میدان میبرد. به پری دریایی نگاه کرد…
اینگونه است که هنوز کسانی هستند
که مرا بخوانند و شاید بفهمند
که این روزگار را می خواهم به دنیا ارزانی کنم
شاید لحظه هایی که دیگر نیستم
این نوشته ها بماند
و بخواند و آن وقت بفهمد
در این نبودن هایش جام زهر را
سر کشیدم
و به تدریج ذهنم از این فضای مادی می رود
و آنگاه که به عالم معنا برسم
در سما رقص سما خواهم کرد
شاید تو بفهمی آن وقت که من چه هاکردم
که تو نبودی و نیستی!
.........................
و اینگونه است که ادامه می دهم
به زخم های تنم جان می سپارم
و من نظاره می کنم این ها که تو نمی بینی
و آن ها که تو به سخره می گیری
و شکستن هایی که تو صدایش را نمی شنوی
یعنی نمی خواهی که بشنوی
و من می شنوم هرگاه نجوایی می کنی
چقدر پر از بی ارزشی شدم
چقدر نگاهت پر از غریبگی شده
می دانم عمیق تر از ژرفی
پس غمی دیگر نیست...
.........................
چون بنفش ها را هنوز دوست دارم
همان رنگی که گفتی به تو زیباست
ولی می دانی بنفش ها دیگر رنگی ندارند اینجا
میدانی من بنفش تو را چشیده ام
نه نمی دانی که چقدر بنفش اینجاست
بنفش دلتنگی.. بی کسی.. بی حرمتی
بنفش سیاه.. بنفش دورنگی.. بی ارزشی
و من با تمام قدرت می کشم جیغ بنفش